با دست راستش که در را باز می کند، قبل از آن که بسته شود کارتش را می رساند به دستگاه ورود و خروج. بعد از یک توقف چند ثانیه ای و چند نفس کشدار طوری که دیگر گذر زمان اهمیتی نداشته باشد کارتش را توی کیفش می گذارد. بعد از چند سلام خشک و سرد میز کارش را به دقت نگاه می کند تا کسی در نبودنش چیزی را جابجا نکرده باشد. کفش هایش را با دم پایی زیر میز عوض می کند. دستشویی اش که تمام شد جلوی آینه دستی به موهایش می کشد و نصفه ی لیوان بزرگش را چای می ریزد. دکمه ی کیس را می زند و دسته ی لیوان چای روی میزش را بی آن که بداند چرا نود درجه می چرخاند و بعد دستش می رود روی موس. بعید است یک کارمند کهنه کار و کشته کار، صفحه مانیتور کامپیوترش رو به دوربین اتاق باشد. پسورد کامپیوترش باید یک دو سه یا نوشته ی روی کیس یا تاریخ تولدش باشد. هرچند بعید نیست فاصله ی دومین قمر مشتری از چهاردهمین سیاره کهکشان مجاور را بعد از تکرار حروف اول اعضای خانواده اش در میان چند عدد اضافی  روی میز کارش نوشته باشد. زل می زند به صفحه مانیتور و دسته لیوان را باز نود درجه به عقب بر می گرداند و دستش را می گذارد روی کیبورد و بی آن که بداند چرا. بی آن که بداند چرا... .


+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 18:51 توسط یک نینزانی |

روبروی خیابان پنجم (اول یا سومش را نمی دانم) گالری کوچکی ست. دو سالی ست گاه به گاه از روبروی آن رد می شوم. تا به حال هیچ وقت پایم را آن جا نگذاشته ام. چند خیابان پایین تر، سینما آزادی ست. در این مدت هر روز حداقل  دو بار از جلوی آن رد شده ام. حتی یک بار هم از پله های آن بالا نرفته ام. اگر قرار است یک تصویر زیبا یا یک فیلم تاثیر گذار روی آدم اثر گذار باشد در همین سال های جوانی ست که باید لذتش زیر زبانت آب شود و آرامشش رخنه کند توی وجودت و طوفان حس بودن را در تو جاری کند. تو هی بین صفحه های تکنیکال یک محصول کنترل و اف بزن و دنبال پول بگرد. تلفن بزن و بحث کن و به خاطر اجاره خانه و شهریه دانشگاه و خورد و خوراک و تعمیر کفش و عوض کردن پیراهن رنگ و رو رفته ات ادبیات احمقانه ی بازار را زندگی کن. شاید اگر کسی دیگر این حرف ها را می زد می گفتم نه. اگر علاقه داشتی دو ساعت مرخصی می گرفتی و یک فیلم خوب را که نشان کرده بودی می دیدی یا سری به یکی از نمایشگاه ها و موزه های دور و برت می زدی. دو تا بلیط کنسرت می گرفتی برای شب یک روز تعطیل. و بدون شک این بحث هیچ وقت به نتیجه نمی رسید. چون حق با همه است. تشنگی از یک حد خاص که بگذرد آدم در حال احتضار هم باشد خودش را می رساند به نزدیک ترین شیر آب. مشکل اینجاست که گاهی آدم تشنگی هم یادش می رود و زندگی طوری عطشش را فرو می نشاند که با سر کشیدن یک آب معدنی باورش می شود که از چشمه های کوه های سبلان آب می خورد. تو می توانی صبح که از خواب بیدار شدی از بین دانشگاه و محل کارت یکی را انتخاب کنی. از بین کارفرما و استادت یکی. از بین هم کلاسی و هم کارت یکی. از بین موفقیت در کارت و موفقیت در تحصیلت یکی. و یا اصلا هیچ کدامش را! حال آن که از سر نیاز هر دو را می خواهی. پس روز هایت را تقسیم می کنی. و ناچار کارت را تقسیم می کنی. حقوقت را تقسیم می کنی. تحملت را تقسیم می کنی. محبتت را تقسیم می کنی. زندگی ریاضی اش طور دیگریست. این تقسیم ها محاسبات را بر هم می زند. حقوقت که نصف می شود روی تحملت و تحملت روی محبتت و و و همه چیز روی همه چیز تاثیر غیر قابل پیش بینی ای می گذارد. گاهی نیرویی باور نکردی پیدا می کنی و چندین کار را باهم و به طرز باور نکردنی ای درست انجام می دهی و گاهی آنقدر کم می آوری که از انجام دادن ساده ترین کارهای روزمره ات در می مانی. اینجاست که گاهی یادت می رود که دنبال چه هستی. دنبال نوشتن یک مقاله. گرفتن پذیرش از یک دانشگاه درست و حسابی. گرفتن ویزای کار. راه انداختن یک شرکت موفق. یک کار بزرگ طوری که تکانی بخوری. بپری. یا اصلا فرار کنی از وضعیت موجودت. دیگر حالم به هم می خورد از این حرف ها. آدم باید خیلی کارش درست باشد که از این لابیرنت دشوار راهش را بی آن که کار از کار بگذرد پیدا کند. سرت را که بلند می کنی شهرداری دارد کف پوش خیابان ها را عوض می کند. سنگفرش هایی را که سال ها روی آن قدم می زدیم را دارند عوض می کنند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 3:32 توسط یک نینزانی |

ترافیک و سرما و دود. رادیو بر کوتاه ترین داستان دنیا یک شاهنامه مقدمه می خواند. گریزی نیست از شهری که لانه کرده توی سرت. تهران شهر آرزوهای ناچار است یا ناچاری آرزوها. زیر نگاه های مدعی پشت فرمان ماشینی، شبیه آگهی باران خورده ای به خیابان های شهر زار می زنی. گاهی هم محو لذت رسیدن به اتوبوس صبح جمعه ای تنها، سر بالایی پله پله ی خیابانی اعیان نشین را قدم می زنی. تکرار. تکرار. مشغول پر کردن فرم های زندگی هر روز می شوی. فاکتور می زنی. فاکتور می زنی تا یک قاشق توی زندگی ات جابجا بشوی اما یک عمر از خودت فاصله می گیری. پی دی اف ها و پاور پوینت ها را میان خواب و بیداری بالا و پایین می کنی تا به خواب نبینی آن چه را که برایش خواب می بینی. رسید روزهایی که می ترسیدی کتاب بالش شبهایت بشود. باید قبل از آن که مثل پیرمردهای کوچه گل زرند با عصایت رسالت تمیز کردن جوی آب دم درب خانه ات را داشته باشی اتفاقی بیفتد.  اتفاق یعنی شهری که منتظر است بادی بوزد تا دود و کثافت را از آسمانش پاک کند ناگهان بارانی شود. تکرار می کنم. باید به خودت زمان بدهی. زمان بدهی. زمان 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 20:33 توسط یک نینزانی |

چه رسیدنی

این پنج و نیم متر زندگی را

که هر روز قدم زده ای

آخر کدام بخت برگشته

مهره ی مار می فروشد

که تو بساط کرده ای

وسط خیابانی که کتابفروشی هایش

سمبوسه و فلافل و کفش و پیراهن می فروشند

تقویم بی مصرف روی میز

حالا دیگر پاییز است

و پاییز که به ساق های پیر دختری خیره است

خمیازه ی بلندی می کشد

ما مهربان نبودیم

سنگ هایمان به کبوترها نمی رسید

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 17:51 توسط یک نینزانی |


برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد
از سنگریزه ای کوچک
آشفته می شود
قورباغه ها نمی دانند
برکه رودِ مرده نیست
رود روحِ برکه نیست
برکه روحِ پرتکاپویِ یک رودِ خسته است
ناگفته ی نستعلیق نیزارهایِ خشک
قژقژِ جوهرینِ گم شده در صدای سنگریزه ای
در ابر و بادِ ماهی و پرنده
بی کرانِ یک حصار
خروشِ یک سکون
برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 2:56 توسط یک نینزانی |

آرشه ها در پاسخِ دست ها
به رقص در می آیند

زخم خورده
در دهانِ مار
با صدای هاشور خورده ای
چسپِ زخم می فروشد به جای فال
کودکِ بغض

پرنده ای که رازهای درختش را
سوار بر باد می خواند
لعنتِ کیسه زباله های کوچه های تنگ
نثارش باد

بازگشته ام به هنگِ صندلی های چوبیِ سرد
به ضرب و تقسیم اعداد مختلط
ساز من اما هنوز
ناکوکِ ناکوک است

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 12:21 توسط یک نینزانی |