تبليغاتX
رامان
 
کجا می روند این فکرهای پریشان
که عمودترین سربالایی ها را
پرشتاب تر از تمامی سقوط ها
به پیش می گیرند
مقصد این رودهای سبز کجاست
که هر چه شاخه هایشان را هرس می کنم
به یک دره ی خشک هم نمی رسند 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 22:4  توسط رامان  | 


تقلای یک مگس در امتدادِ شیارِ پنجره
پشتِ آن خود آزاریِ غریبِ بی زنجره
صعودِ چشم ها تا به قله های دووور
کشاندن حوصله تا ته هفته به زووور
لرزشِ خیالت بر سکوتِ یک مینی بوس
فرار از نگاه بازگشته ای از عهدِ دقیانوس
غصه­ی کود و سم و بذرِ گندمِ سال بعد
نگاهشان به آسمان و گوششان به رعد
کدام عنکبوت است که عشق را می بافد
پشتِ اسکناس های عاشقانه شعر می لافد
اگر که مسکن و کار و پول چیزی نیست
قهر و گریه و زندگی تلیدِ این دیزی نیست
بفهمان به خودت که یک لحظه به ایست!
سیزده هم نمره ایست به تمامیِ بیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:52  توسط رامان  | 


اتوبوسی که پرسپکتیو بزرگراهِ سفرت را
در قبال کلوز آپ دختری در آینه
از تو بگیرد
قصابی یک جنین نه ماهه است
در یک استادیوم صد هزار نفری
کدام اتوبوس شب است
که تصویر راه های نرفته ام را
بر شیشه های تاریکش
آشکار نمی کند
آینده ترسناک است
بیا در روز سفر کنیم
تا از گریه ی کودکی که صدایش
از همه ی صندلی ها می آید
ویران نشویم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:30  توسط رامان  | 


شصت و چهارمینش بودیم
از شمارشِ تقویمِ یک سده
سربازی در آخرین خانه
از شطرنجِ نسل های قبل با زندگی
سربازها همیشه گمان می کنند
برای وزیر شدن
باید بدونِ برگشت
از میان قلعه ها و اسب ها و فیل ها گذشت
تا به آخر رسید
دریغا که در پرتگاهِ آخرین
خدا هم خوب می داند
عدالت سخت ناعادلانه است
تولدِ یک وزیر و زیر و رو شدنِ قلعه
سربازی را زنده نمی کند
برای نسلی که اسب و فیل را باغ وحش
و شاه را تاریخِ یک عکس می داند
خانه ی شصت و چهارم
آغاز خوبی نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:17  توسط رامان  | 


گورستانی از معشوقه ها پشتِ سر دارم
که گاهی در سینه ی قبرِ دوست داشتنشان
سنگریزه های سفید می ریزم
بی آن که تبرک های سبز و سیاه و سفیدشان را
مچبندِ زندگیِ بی ساعتم کنم
با این که گاه به گاه زنده می شوند
اما گل های باغچه ی هیچ کدامشان را
نمی شود قلمه زد
باید تمام روزهای مشترکتان را بریزی کنار یک خیابان شلوغ
و با حراجِ خاطرات و اشانتیون خنده هایت
سنگِ قبر و کارت شارژ  بخری
دراز بکشی روی سنگِ سرد
و برای پیامک های تبلیغاتی
کجایی های گرمِ عاشقانه بفرستی
بیا برای دوست داشتن های سقط شده
دو ترا بایت گور دسته جمعی حفر کنیم
و در آخر کنار خودمان دراز بکشیم
و در خودمان دفن شویم
بعد آن قول بده دیگر با هیچ باران بهاری نروییم
و به آغوش زمستان سال قبل برگردیم
روی صندلی های ترمینالی بخوابیم
که هر روز عاشقِ یکی از مسافرانش می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 1:24  توسط رامان  | 


مردی که در آن دکه
از چایِ  کیسه ای مشتریانش
آرامشِ کم رنگش را
لیوان لیوان سر می کشد
در صفِ شاش برای تستِ اپیوم
از شرمِ آینه
لیوانِ کم حوصلگی اش را مچاله می کند
لیوانی که معلق میانِ جوب ها
به سلامتی اش
بالا و پایین می رود

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:18  توسط رامان  | 

 

دخترانِ خود به چشمِ یقین ... که جنده شدند
زنانِ شوهر کرده به حکمِ قبیله ... فرشته شدند
پسرانِ سیگاریِ دیگران را به چشم یک معتاد
لمپنانِ بی اندیشه را به ذکرِ خیر که آن استاد
روی یالِ تپه ها مهم نیست منشا دردها کجاست
مهم رهایی از فکرِ این که کرک های ناف از کجاست
صبح کار و شب مهمانی و خواب و روز و شب از نو
در حسرتِ دانلودِ آرامشِ ترانه ای که... تِ اکسترانو
 چکیده ی عمر پدربزرگی شعر می شود لایِ قرآنش
خالی از تصویرِ مردی با خنده ها و اشک های پنهانش

پی نوشت:
te extraño آهنگی از: Andrea Bucelli

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:57  توسط رامان  | 

 
جرعه ی ریخته ی بطریِ ویسکی ام
بر کاغذِ مچاله ی با سوالِ من کی ام
و بازی بی هدف با خودکارِ لکسی ام
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
کوه پیمایی زورکی با دمپایی
رکورد عمل شعر یکجا سرپایی
دخترانِ کولی، پشتِ آیفونِ گدایی
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
اضطرابِ پشتِ سدِ آبگیری نشده
ماهیانِ هنوز به دریا راهی نشده
تکاندنِ شلوارِ کهنه ی خاکی نشده
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
گفت پارو نزن دریا آرام می شود
طوفان از خودِ قایق آغاز می شود
پس این نفس ها کی تمام می شود
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:20  توسط رامان  | 


شعر
بازی ساده ی عجیبی ست
تک نفره
دو نفره
چند نفره
دشواری اش اما آن جاست
که در شعرِ بی دفاع
واژه های سراپا حمله نیست!
شعرِ سراپا حمله هم
شعر نیست!

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:11  توسط رامان  | 


دشمن پشت کدام تپه است جلودار
که در انعکاس کوهی که شکسته است
داد می زنی که خسته است؟
ذهن این تپه ها
پر از صدای این گلوله هاست
دل مادری پر از تکرار این که خسته هاست
پشت این تپه ها صدای آب
انفجار تکه تکه ی مین ها میان سنگ و آب
سرمه ی چشم های دختری در مسیر آب
عقب دار بگو که دست نگهدار
می شود به جای عکس مردی با تفنگ روی این سنگ ها
سنگری برای شعرهای عاشقانه ساخت
می شود به جای قتل عام ماهیان در حصار تور و سد
در پناه استخر کوچکی
پای خسته ی دشمن پشت تپه را به آب زد!                          

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:29  توسط رامان  | 


اصلا مزیت شهر ما همین است
که هواشناسی ندارد
و وقتی درست نمی دانی
انگشت پایت چقدر یخ زده
و عرق های پیشانی ات از کجا آمده اند
نوک انگشتانت را که خیس کنی
همه ی بادها
آن طور می وزند
که کبکی خروس بخواند
انگار در بحبوحه ی یک جنگ جهانی
به آرامش غاری در روستایی دور
پناه برده باشی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 23:13  توسط رامان  | 


تتمه ی دستمزدِ یک ماهم
پاسپورتی شده است
نه برای تجارت در دبی
یا سک/س در تایلند
و سفرِ توریستی به یک کشورِ عربی
و شاید سرم کلاه رفته باشد
که برای تحصیل در هندوستان
و کار در استرالیا
ما گواهینامه های رانندگیمان را
و زندگیمان را ترجمه می کنیم
تا با قایق های ماهیگیری از قبرس
یا در موتورخانه ی کشتی های بی ناخدا
به اروپا و استرالیا برسیم
و نقاشِ ساختمان بشویم
یا فحش بنویسم رویِ دیوار
تا از لاپایِ آزادیِ تهران بیرون کشیده باشیم
و با برج ساعت بیگ بن در کادر
برای گذشته هامان
عکسِ خوشبختی بفرستیم
و شب ها در رستورانی که ظرف می شوییم
پیتزای بدبختی بخوریم
و با شبکه های تلویزیونی درد دل کنیم!
نه هرگز این گونه نبوده
این پاسپورت من است
که حاضر نیست
در صفِ تحقیرآمیز دیوار حیاط هیچ سفارتخانه ای
و زیر هیچ پرچم و چادری
با برگ قرمز و ستاره و هلال و صلیب سرخش
روز را به شب
و شب را به روز برساند
پاسپورت من تشنه ی هیچ مهری نیست
اگر که این جا
جایی برای ماندن بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 16:13  توسط رامان  | 


مثل لذتِ پیدا کردنِ آخرین تخمه ی ته نایلون
مثل شوقِ هوا کردنِ بالونی با پنبه و نایلون
بسته ی شش تاییِ آب رنگِ هدیه­ی کارنامه ام
خنده های دختری در متنِ ساده ی اولین نامه ام
تیر و کمانی که هااااا تا اوجِ سروها می رفت
توپی که از تیرکِ نامرئی سنگ ها می رفت
نانی که با دستانِ کودکی ات به تنور می چسپید
حتی آب تنیِ برکه های چون مرداب می چسپید
نیم نمره ات پرید در هق هقِ فراموشیِ واژه ی انگل
شادیِ یافتن کودکِ گمشده ات در خلوتِ جنگل!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 1:51  توسط رامان  | 


بدونِ پول، قافیه هایت همه وام می شود
فکرِ مادرت درگیرِ ناهار و شام می شود
چهار زانو نشسته ای روبرویِ گوشی ات
بلیط های رفتنت چرا نرفته پانچ می شود!
پلک می بندم و دور می شوم از تلفنِ همراهم
بی دغدغه ی روزهای رفته و سال های در راهم
بیا و مرا توقیف کن به بن بست اداره ی راهت
با معشوقه و سیگاری و الکل و بالکل که گمراهم
عکس های هم اتاقی ات کنار هم خودِ خودش می شوند
زنِ خیابانی و مردِ خانگی به نبشِ میدان یکی می شوند
فرودی بدون پرواز تا گیشه ی بسته­ ی بخت آزمایی ها
خنده ی مامورِ گذرنامه و عکسِ پشت مهر یکی می شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 2:15  توسط رامان  | 


جوجه ات درونِ جمجمه ام
سرگرمِ کلافِ کرم هایی بود
برای آشیانه ی شب های تنهاییت
تو رفتی و به خیالت از گوش هایم
کرم ها بیرون زده باشند
بدتر از آن است که فکر می کنی
طعمه ی مار بزرگی شده ام
چمباتمه در جمجمه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 23:6  توسط رامان  | 


یک کفه ی ترازویِ عدالتش
مردیست که با وافورِ شکسته اش
رگش را زده
در کفه ی دیگر
زنیست تنها
با دو بچه ی عقب افتاده و کور 
مردی که در آن کفه کم آورده
خودِ زندگیست
که سنگینی کفه ی دیگر را
به دوش نمی کشد! 
و تنها زمین است که دروغ نمی گوید
به جای به دوش کشیدنِ امانتش
می بلعدشان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 1:51  توسط رامان  | 


رفتنِ آدم ها اگر دستِ خودشان نباشد
جای ردِ پاها را که نگاه کنی
همه شبیه هم نیستند
یکی به راست
یکی به چپ
و هر از چند گاهی مشخص است برگشته
عقب عقب کوچه تان را و درِ خانه تان را نگاه کرده
انگار از بن بست ترین کوچه ی یخ زده ی دنیا
پلکانی کشیده باشند برای بردنش
و بر دیوارهای کنار هر پله
جای شانه هایش افتاده باشد
من این ها را خوب می دانم
ولی بعدِ رفتنت
دو روز و دو شب
باران کوچه را شسته بود
تا که رازِ رفتنت بماند برای برفِ سال های بعد!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 2:49  توسط رامان  | 


فاصله ها
کِش نمی آيند
کِشت می آورند
پاره که شدی
هر تکه ات یک گوشه می پوسد!
بیا و آخرین انگشتِ علاقه ات را
قلابِ عصای سوالی کن دورِ گردنت
برگردان خودت را به قبلِ تمامِ فاصله ها
نقطه شو ته خطت
زیر حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 18:12  توسط رامان  | 


مسافرانِ نوروزیِ در برف مانده
حتی بهتر از امدادگران هواپیماهای نجات
آن روی سگِ برف را می شناسند!
اما فاصله ی آرامش و دلهره ی خرچ خرچ برف را
فقط کوهنوردها می فهمند
همان هایی که اسم تمامِ‌ فرزندانِ نداشته شان
هم نامِ فرشته ی مرگشان
بهمن است!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 19:34  توسط رامان  | 


من نمی دانم اگر که
قزل آلا توی سفره ات باشد بهتر است
یا آنجل تایگر گوشتخوار در آکواریومت
اما نمی شود با استخوان های ماهی ِخلالِ دندانت
عاشقِ آکواریومت باشی
-----------------------------------
چقدر خوب می شد
اگر که در توانم بود
در یک مهمانی بزرگ خانوادگی 
نشانه های اصل بودن بیسکویت ساقه طلایی را
برای تمام خاندان تشریح می کردم
و از فرط شادی تا صبح نمی خوابیدم
اگر همه ی آن چه را که می گفتم
همه می فهمیدند!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:39  توسط رامان  | 


دیوارهای سفیدِ نوجوانیِ بدونِ پوستر
سقفِ­ رویاهای کوچکِ بدون لوستر
تلویزیون های برفکیِ بدون بوستر
حسرتِ دیدنِ‌ فوتبالِ رئال و منچستر
آشپزخانه­ی بی مایکروویو و توستر
عشقی شبیه سیگار و زیتون و دلستر
همان احساس گنگِ شاه ایران به استر
بفرمایید شام و ژله و ترامیسو و کاستر
نخوانده کتابی از شهرِ شیشه ای پَل استر
فرار با تحصیلِ خارج و دکترا و مستر
آه از روزگارِ دورِ شکم و باسن و تستر
پیوند انسانیت و ما با الیاف پلی استر!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 16:34  توسط رامان  | 


دعوت از بازیگری که دیالوگهایش نیست
خواننده ای که هم ریتمِ آهنگهایش نیست
مجری ای که همیشگیِ حرف هایش است
کهنگیِ زمین و سال نو برایتان تناقض نیست!  
مردمی که این همه از پیر شدن می ترسند
در رفتنِ‌ روزهای عمرِ‌ خود چرا می رقصند
می تکانند آرامشِ‌ روزهای زمستانی را
خیالِ‌ شکوفه­های بهار است اگر که برسند!
دنیای مرده ها اما نه کهنه می شود نه نو
چه در مسجد مرده باشی چه در شهرِ نو
پیامک های سال نو یکی پس از دیگری
سِند تو آل های بی ارزشیست برای نسلِ‌ نو
اگر چه خودت را زده ای به کج فهمی
اما حرف­های ساده اش را هم نمی فهمی
پیامک های گُنگی از یک دخترِ‌ زخمی
ترجمه­ی متن هایی که هیچشان نمی فهمی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 15:53  توسط رامان  | 


بعدِ‌ بیست و هفت سال ترسِ لو رفتنِ‌ سیگار پیشِ پدر
شنیدنِ خاطراتِ‌ جنسیِ‌ تلخِ دختری از روزگارِ‌ بی پدر
سالِ نو در پسِ اولین بوسه­ی یک پسر تحویل می شود
مدارکِ‌ رفتنت در نبودنت به تخمِ‌ چپش تحویل می شود
آدم ها در شلوغیِ‌ شب عید از همیشه­ی خدا‌ تنهاترند
در سکوتِ‌ قلیان خانه ها به فکرِ‌ بوسه­ای ممنوعه و ترند
تکرارِ کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون ایه سریوس! *
از رسیدن به رویایِ‌ کم رنگِ در حصارِ‌ دود مایوس!

پ.ن: تکه ای از یک آهنگ روسی: Alla Pugacheva  - Million Alyh Roz

Кто влюблен, кто влюблен, кто влюблен и всерьез
یعنی
The one, who is seriously in love

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:29  توسط رامان  | 


نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ من
اگر بروم ... صبح های زودِ بدونِ من
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ تو
آن طرفِ‌ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ من
نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ‌ تو
اگر بروی ... صبح های زودِ بدونِ‌ تو
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ من
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ تو

 پ.ن: اینجا بدون من نامِ فیلمی است از بهرامِ‌ توکلی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 3:14  توسط رامان  | 


در وسعتِ میهنت جا برایِ رویایِ تو کم 
فکرِ رازِ خنده های دختری از پشتِ‌ وبکم
تو نادیده گرفتی و باز زیرِ عینکم یه کم
در آمد و شدند حرف های پنهانِ زیرِ شکم
در شهری که عیاش فحشِ رکیکش باشد
سگ دویی پیِ ‌پول حرف و حدیثش باشد
وام و کار و زمین و ماشین دغدغه نیست
دغدغه زندگی و شغلِ شریفِ مردمش باشد
لم داده اند روی مبل عروسک های بی معطلی
انگشت های شصت پا در برابر هم روی عسلی
کودکِ درونم بزرگ شد به وقتِ فکرِ آغوشت 
زنده می شود دوباره روزهای یللی تللی!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:17  توسط رامان  | 


برف و سرما و کولاک و پیاده روی
جاده ها بسته ست کجا می روی
روزهای یخ زده ات دورِ میدانِ هِرَوی
بحرانِ جنسی و فکرِ مرگ و زیاده روی
جریمه ات برگشت تا مترو تنها بروی
گریه کنان و کشان کشان به گا بروی!
برگه های پذیرشت را ترجمه ی لغوی
آخر با جیبِ خالی تا کجا می روی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:5  توسط رامان  | 


پیامک ها و ژست های معصومانه شان که تمام شد
دلم برای جوان های امیدوارِ دور و برشان کباب شد
حضورِ‌ چشمگیرِ شناسنامه هایِ تشنه به نقشِ مهرها
حضورِ‌ پرشورِ‌ ما که گذشتیم از عادتِ خوابِ‌ ظهرها
صندوق های مانده در برف پسِ لودرها بر می گردند
تعرفه های یخ زده خدا را شکر گرم و سالم و بی گردند!     
برگه های شمرده را در قرارگاهش قرار می دهیم
و زنجیر به چرخ فرار را ترجیح بر قرار می دهیم!
کاندیدا حالا نشسته است پشتِ میز و یک ریز ....
کدام وعده ... دیگر تمام شد بخور و بپاش و بریز!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:32  توسط رامان  | 


در آسمانِ‌ سَرَت سقوط می کنند هواپیماهایِ‌ اِف
چالشیست هنوز برایت واژه یِ بی اِف جی اِف
صندوقچه های توبه تویِ دلت را قفل زدیُ
کلیدها را گم کردی و نشستی و جِر زدیُ
شانه زدم به زیرِ آن میزی که ...
به زیرِ یک پایه و با خیزی که ....
غافل از آن سه پایه ی دیگر که
پوسیده و نیست دیگر آن چیزی که ...
از گلم دلم کارَت به چک  و سیلی کشیدن
بفرما بنشینِ چهره ات دستورِ تامِ‌ بتمرگیدن
ماشینِ یکدنگی ام را کسی پنچر نمی کند
خارهای پشتِ من جز به من خنجر نمی کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 18:28  توسط رامان  | 


صلیبِ‌ سرخشان
نام من و تو را
به لیستِ اسیران نوشته است
دربندان آزادی! 
همین ها
که مشق عشقِ‌ اسارت می کنند
تبصره های آزادیشان را
در قانونِ اساسی زیرِ بازوهاشان
نهان دارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 17:59  توسط رامان  | 


همه ی سلول های نگاهت برای یک بوسه
در عصرهای شلوغِ‌ خیابان ها و سمبوسه
گفتم دریا یک چیز کم دارد ... بی کوسه
گفتی بیا بدویم از همین جا ... یک دو سه
با اتوبوسِ رفتنش از آرامشِ توالتش گذشت
تیشرتِ قیصر به تن و از چه گوارا گذشت
به آغوشِ‌ که محتاجی ... با آهنگِ‌ پیشوازت
هنوز نرفتی که برگردی ... آمدم به پیشوازت
شادی کجاست وقتی خوردنِ نانِ گندم هم
مردنِ‌ هر لحظه و یاسینی به پایانِ‌ رفتن هم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 16:54  توسط رامان  |